یکشنبه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۲

حالا بوی خوش را حس می‌کنم در ساعت سه و شش دقیقه‌ی نیمه شب. خوب است. نوشتن برایم از خیلی چیزها لازم‌تر است.

سه‌شنبه ۵ آوریل ۲۰۱۱

واقعيت رو بنويس
وبلاگ نويسي انگار در من خشكيد. يكي از علت‌هايش همين سخت‌گيري‌هاي اينترنتي است و فيل ترينگ. سايت‌هايي كه مي‌ديدم و به من حس نوشتن مي‌داد. وبلاگ‌هايي كه مي‌خواندم. مخاطب. مخاطب را گم كرده‌ام انگاري. و مي‌ترسم براي مخاطبان آشنا وبلاگ بنويسم.
15/01/1390- ساعت 54 دقيقه نيمه شب
قبل از آن كه بميرم دوست دارم بدانم واقعاً مأموريتي در اين دنيا دارم يا نه؟ يعني مأموريتي خاص كه به آن جهت آفريده شده‌ام. يعني بايد بفهمم استعداد اصلي من چه هست و چه مهارت منحصر به‌فردي دارم. دوست دارم از خودم اثري ماندگار به‌جاي بگذارم.
15/01/1390 -ساعت 30دقيقه نيمه شب

جمعه ۱۱ مارس ۲۰۱۱

بعد از مدت‌ها كه بنظرم يك ماه شده و اين براي يك وبلاگنويس زمان زياديه تونستم وارد وبلاگم بشوم. بخاطر سرعت بسيار پايين اينترنت و بسته شدن بلاگر و تفكرات غلط يك عده داريم اين وضعيت رو تحمل مي‌كنيم. حالا دلم نمي‌آيد به سادگي از صفحه‌ي مديريت وبلاگم بروم بيرون. براي اون وبلاگ ديگرم هم منتظرم يك مطلب اميددهنده به ذهنم برسه تا براي دوستان بفرستم روي وب.

یکشنبه ۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۱

دق كردم بسكه خفه كردم خودم رو ننوشتم در اون وبلاگم. خفه شدم.

شنبه ۱۲ فوریهٔ ۲۰۱۱

دارم راجع به بادهاي غربي در گوگل سرچ مي‌كنم و مطالعه. خيلي خوبه اينترنت. تصاوير مرتبط با موضوع و انيميشن‌هاي خوبي ديدم كه در فهم قضيه كمكم كرد.

دوشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۱

من احساسم رو با ننوشتن توي اون وبلاگ اصليه به خاطر حماقت يه نفر ديگه دارم مي‌كشم. سزاواره؟

یکشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

چه‌ام شده؟ نه وبلاگ اصلي‌ام رو مي‌تونم به‌روز كنم. نه درس مي‌تونم بخونم. نه انگيزه‌‌ي هيچ كاري.

سه‌شنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۱

ديشب سه تا از فيلم‌هاي مجموعه‌ي "راز" رو نگاه كردم. توي خونه. چند ساعتي وقت برد.حض كردم. همون چيزهايي كه تجربه‌اش رو دارم بود خيلي از حرف‌هاشون.
عيان نبودن در اينترنت رو دارم ادامه مي‌دهم فعلاً. هم كارهايم رو برسم و هم يك خورده آزادي فكر داشته باشم و رهاسازي ذهن.
دكتراي نيمه متمركز هم ثبت نام كردم. قبول مي‌شوم انشاالله. بلبكه هم دانشگاه شهيد بهشتي:)

شنبه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۱


قصدم اينه كه فعلاً در اينترنت عيان نباشم. دوستان اينترنتي من رو نبينند. خبري از من نداشته باشند. اسمس‌هايشان را هم جواب ندهم. در تدارك آزمون دكتري هستم. حال و حوصله‌ي خيلي‌ها رو هم ندارم. فعلاً. از قايم موشك بازي هم خوشم مي‌آيد.

یکشنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۱

چين و چروك‌ها يك دفعه‌اي كه نمي‌آيند، لحظه‌هات رو درياب!

شنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۱

نفس‌گير شده برام ننوشتن در وبلاگ‌ اصلي‌ام. اينجا هم كه دارم مي‌نويسم بلكه تخليه بشه ذهنم و رها شم از اين افكار. چه بي‌دونم:)
اين چه وضعشه؟ از خودم ناراضي‌ام. عصبانيت‌هاي بي‌خودي و باخودي. كرختي بدن. سرماي زمستان. بي‌شوقي و بي‌ذوقي.

چهارشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۱

نيتت رو عوض كن.
نمي‌دونم چه مرگم شده. خيلي ناجورم از صبح كه از خواب بلند شدم. شايد به‌خاطر ديشبه كه دير وقت خوابيدم. بعد از دوازده شب و نشستن تا اون وقت پاي اينترنت و علاف شدن پاي سرچ در گوگل و نرسيدن به نتيجه‌ي مطلوب. دهنشون سرويس اين سايت‌هاي آگهي و اسپم كه حروم كردند وقت من رو. هرچي فحشه نصيبشون بشه كمه.

سه‌شنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۱

واكنش طبيعي بدنته.*
به چي؟
به حرص‌هاي بي‌خودي كه مي‌خوري

*آبريزش بيني

یکشنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۱

 از جمله كارهايي كه من رو بشدت آزار مي‌دهد حضور بي‌هنگام يك نفر در كنارم در زماني  كه كار دارم هست. كاري كه تمركز بالا مي‌خواهد. بايد تنها باشم. كسي مزاحمم نباشد. دارم. از اين آدم‌هايي كه هيچي از تمركز نمي‌فهمد و مواقع كار مزاحمم مي‌شود و يك ريز حرف مي‌زند. تازه حتماً بايد به او گوش هم بدهم تا ناراحت نشود. ببين! اگر كسي با من كار داشته باشد و بتوانم برايش كاري انجام دهم مهم نيست كه حتي كارم را كنار بگذارم تا به كارش برسم. بعضي از دوستان اسمس مي‌زنند و جفنگيات ارسال مي‌كنند برايم. به خيال اسمس مهم آن را باز مي‌كنم تا بخوانم. مي‌بينم كه جز مزخرفات چيزي ندارد. ليسانس است. يا فوق ليسانس دارد. باسواد است. ادعايش مي‌شود. وقتي مي‌گويم كار دارم يعني كار دارم.چرا مزاحمم مي‌شوي؟ چرا نمي‌فهمي؟ وقت و بيوقت برايم اسمس مي‌زني كه چه شود؟ ميس كال مي‌اندازي براي چه؟ تو دوست مني؟ گفتم. اگر نصفه شب هم زنگ بزني كه كار واجبي داشته باشي برايت انجام مي‌دهم. اما از من اتلاف وقت نخواه. نمي‌خواهم حالم را بپرسي. فهميدي؟ تو اگر شعور داشته باشي و سوادت به تو چيزي اضافه كرده باشد بايد بفهمي كه تمركز يعني چي. بفهم لطفاً. من مدت زيادي است سرم بسيار شلوغ هست. عمداً اينجوري خواسته‌ام. امروز امتحان داشتم. در فرصت يكساعتي كه مانده بود گفتم كتابم را باز كنم و مرور كنم. يك احمق به تمام معنا آمد و وقتم را كامل گرفت. تا دقايق نزديك امتحان. قبلش يك ترجمه‌ي مهم دستم بود. 

چهارشنبه ۵ ژانویهٔ ۲۰۱۱

من مي‌خواهم استراحت كنم. ذهنم خسته است. جسمم خسته است. خواهش مي‌كنم دست از سر من بردار. من غلط  كردم. نمي‌خواهم. هيچي. نه محبت و  نه دوستي. مي‌فهمي؟
ديوار در ذهنم دارم فعلاً براي نوشتن. ديواري از تصوير بعضي از آدم‌ها كه مي‌خوانند وبلاگ‌هايم را.

دوشنبه ۳ ژانویهٔ ۲۰۱۱

اين‌هايي كه به مقدسات تو نوشته‌هاشون بد و بيراه مي‌نويسند منو آزار مي‌دهند. ادعا هم دارند بعضاً
مانده‌ام چه بنويسم.عينهو ديواري بر جلوي ذهنم شده‌اند بعضي آدم‌ها. احساس خفگي مي‌كنم. نمي‌توانم آنچه را دوست دارم بنويسم. هي روزگار

یکشنبه ۲ ژانویهٔ ۲۰۱۱

فرض ميكنيم كه يك حيواني دارد نشخوار مي‌كند. در فراسوي آنچه مي‌انديشد و فلسفه مي‌بافد. اين دومين بار است كه امروز از كلمه‌ي فلسفه در نوشتار آبدوغ خياري‌ام استفاده مي‌كنم. فندك داري؟
بازشو. اي ذهن خسته. اي نامرد. اي بي مروت. دلم شكست. بازشو. باز. مي‌خواهم بنويسم. حتي چرند. كه نوشتن جان من است. مرا احيا مي‌كند. بتاب بر من. اي روح خسته. تكراري شد لامسسب. فايده ندارد. خودم هم مانده‌ام چه گفتم. جفنگ لاابالي بي‌حياي لامروت لاكردار قصابي سركوچه. اين بود چرايي مسائل فلسفي در گفتار هشتم بوش وگ.

سه‌شنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۱۰

ديروز در بين اشعار سعدي عليه الرحمه جستجو كردم و تعداد زيادي غزل ديدم كه در آن ها واژه‌ي "سرو" به كار رفته بود. ذوق كردم از اين‌كه سعدي هم "سرو" شناس است و اين كلمه را بيهوده خرج نكرده. نگاهي اجمالي داشتم كه بايد مفصل‌تر شود.

دوشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۱۰

درگير كاري هستيم كه حسابي مشغولمان كرده و فرصتي هم اگر براي امور ديگر باشد خيلي كوتاه است. براي نوشتن تمركز لازم دارم كه آن هم در اين فرصت‌هاي كوتاه به راحتي فراهم نمي شود. بيش از سي و پنج روز از شروع كاري كه داريم گذشته. مواجه شده ايم با مراجعات مردم و مجبوريم پاسخگويشان باشيم. تنوع است و تجربه‌اي گران‌بها ولي ذهن را خسته مي كند.

سه‌شنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۱۰

 دارد ذهنم باز مي‌شود. بايد چند خطي ديگر بنويسم. دلم مي‌خواست از اتفاقات مربوط به خودم بنويسم. ولش كن. گذشته. بي‌فايده است. دلم داستان گفتن مي‌خواهد. شعر سرودن. مينيمال نوشتن. قفل خورده بر ذهنم. مطمئنم با همين چرت و پرت نويسي‌ها ذهنم آزاد مي‌شود. ببينم چه مي شود.